فقر در ایران

فقر در ایران بیداد می کند ای خدا آخر چرا ؟

بازم سلام می کنم خدمت همه ی دوستای گلم

میدونم که ازم گله دارید و خیلی ها هم همیشه توی کامنت های خصوصیشون ازم گله و شکایت می کنن که چرا دیر ب دیر میام و آپ می کنم

ولی خوب یا گرفتارم و دورو بره درس و دانشگاه هستم یا کلاس های موسیقی و امثال اینها وقتمو یه جورایی پر می کنه !

اما امروز اومدم تا یه پست بزارم راجب دیشب
اره همین دیشب خودمون وقتی که رفته بودم نانوایی

لابد فکر می کنید می خوام از قیمت نون گله کنم که 10 برابر سال گذشته شده یا شایدم فکر می کنید می خوام راجب قیمت اون پنیری گله کنم که دیروز دقیقا دو برابر قیمت یک ماه گذشته شده بود !
نه

هیچ کدوم از اینها نیست،خدارو شکر دست ما به دهنمون میرسه و با این هزار تومان ها و دو تومان ها زیاد رومون فشار نمیاد

می دونید می خوام راجب امیر باهاتون صحبت کنم

نام امیر

نام خانوادگی محمد حسینیان

پدرش بخاطر سرطان از کار افتاده اس و یک خواهر از خودش کوچکتز داره که کلاس سوم دبستانه،مامانش فوت شده و در حال حاظر اون مرد خونه و بزرگ خونه اس و به قول خودمون نون بیاره خونه ی کوچکی که از پدر بزرگش براشون مونده

شغلش نه معلمه،نه مغازه داره،نه تاجره و نه ...

نمی دونم باید بگم شغلش چیه چون واقعا شغل حساب نمیشه!
نه واکسی داره کفش واکس بزنه و نه شیشه شویی که پشت چراغ قرمزا شیشه ماشینی رو تمیز کنه

اون فقط یه گونی داره که شب ها قبل از اینکه ماموران شهرداری آشغال هارو از تو شهر جمع کنن توشون میگرده و بدرد بخور هاشو جمع می کنه

نمی دونم چطور تبدیلش می کنه به پول اخه یادم رفت اینو ازش بپرسم،نه که یادم رفت میدونید اخه بغض گلومو گرفته بود و نمی خواستم فکر کنه دلم براش سوخته واسه همین فقط ازش یه خداحافظی کردم و توی تاریکی شب از دید چشمانش قایم شدم

میدونید این امیره قصه ی ما فقط 11 سالش بود.

اره فقط 11 سال

نصف سن من، نصف سن تو
غذاش یه تیکه نونه از جنس همون نونی که من با کباب می خورم و تو با خورشت قیمه

لحافش یه ملحفه اس از جنس همون پارچه ای که من گلبافتشو رو خودم میندازم و تو ...

دلمون براش نسوزه نه ؟ اخه زیادم با ما فرقی نداره !!
دلمون واسه خودمون بسوزه که چشممون فقط خودمون رو میبینه و هیچوقت نخواستیم بدونیم اون همسایه بغلی که هیچوقت ندیدم مثل مامان من مامانش با سبد خرید بیاد خونه پس شب ها چی میخوره و چیکار می کنه

اره همون همسایه رو میگم که نمی دونم باباش کیه و کجاست چون فقط مامانش و خودش و خواهرش رو همیشه میبینم که از اون خونه میان بیرون

دلم باید واسه خودم بسوزه که شب ها با شکم پر می خوابم اما نمی دونم همسایم تکه نانی داشته بخوره یا امشبم با شکم خالی سرشو گذاشته رو زمین

دلم واسه خودم میسوزه که غذای امیر باید از پس مونده های زباله و دور ریختنی من باشه
خدایا به امیرت بگو حلال کنه مارو

چون خیلی گناه کاریم و امیر و امثال اون خیلی حق دارن گردن من و امثال من.

کمکی از دستم واسه اون ساخته نیست،پس همون بهتر که توی تاریکی شب راهمو ادامه بدم


نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 13:5 توسط علی|

(مترو درون شهری ساعت ۷ صبح همه خوابن و آویزونن به دستگیره ها.)

یه پسره تو ایستگاه آزادی خودش رو چپوند تو

گفت خواهرا برادرا واسه اجاره خونمون پول کم آوردم

بابام مریضه ۱۷۵۰۰ تومان لازم دارم.

یه پیرمرد یه ۲۰۰ تومنی بهش داد!

بعدش گفت : خواهرا برادرا واسه اجاره خونمون پول کم آوردم

بابام مریضه ۱۷۳۰۰ تومان لازم دارم................................

نمیدونم چقدر واقعیه ....

اما 5 بسته سیگارم میشه طول و عرص غرور جوونیت که شکستی

سه تا چیز ذهنم رو عین دارکوب می خوره

تو ذاتت گدا نیست ....اگه بود پونصدت تومنت ، سیصد تومن نمیشد

وقتی پاتو تو مترو گذاشتی چقدر ترسیدی از آشنایی که چشماشو از تو بدزده

(نه تویی که چشمات دزد بودنم بلد نیست )

همه اینا کنار .......

آخر شب که رفتی خونه ... پولو که جلوی بابا گذاشتی ...خنده رو که تحویلش دادی

بعدش ....

تو اتاق ...

زیر پتو ...بهت چی گذشت .....

تونستی شکسته های غرورتو /جمع کنی

یا دست ِ خودتو هم برید .............؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 17:36 توسط علی|

سر سطر بنویس:
پسران کراک وتریاک، دختران شیشه و هرزگی
مادران دق مرگی ... پدران سگ دو برای نان
بنویس... ... ... ...
بابا نای نان دادن ندارد، بابا کار ندارد
... بنویس: بابا سهمیه ای برای استخدام ندارد
... بنویس تلاش بی ثمر
آن مرد با الگانس امد، آن مرد باتوم دارد
باتوم درد دارد، درد من برای آن مرد حال دارد
ببخشید، بنویس درد من برای آن مرد نان دارد

...صاحب خانه بابا را جواب کرد، حاج رحیم برای چندمین بار به حج میرود
بابا پول قبض اب ندارد
نقطه سر سطر بنویس در انتها: بابا دارد دارش را میسازد
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 17:27 توسط علی|

خداوندا مستضعفین کشورم را به سومالی منتقل کن تا از کمک های ما بهره مند شوند!
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:26 توسط علی|

سلام دوستان توي اين پستم نمي خوام هيچي بگم

اين پست رو به روايت تصوير ميزارم براتون چون عكس ها خودشون گوياي واقعيت هاي تلخي هستند كه حتي ما نمي تونيم به زبان بياريم

لطفا براي ديدن عكس ها به ادامه مطلب بريد


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:30 توسط علی|

درود،درودی دوباره خدمت شما دوست عزیزم که وقتتون رو می گذارید و به وبلاگ من سر میزنید خوشحال میشم وقتی می بینم هنوزم کسانی هستن که به موضوع فقر اهمیت میدن وقتشونو میزارن واسه اینکه راجبش بیشتر مطالعه کنن و احساس همدردی دارن با اقشار فقیر جامعه!

امروز دوباره اومدم با یه پست جدید خیلی وقت بود که پستی نداشتم راستش الان دو تا داستان دارم ولی نمی دونم کدومشون رو بهتره بزارم براتون!

پس داستان دخترهای لواشک فروشو میزارم!

شب بود حدودا ساعت 8 کناره ساحل نشسته بودمو با هندزفوری داشتم آهنگ گوش میدادم غرق در آهنگ بودم که ناگهان گرمی دستی کوچک رو روی شونه هام احساس کردم،سرمو برگردوندمو به پشته سرم نگاه کردم دختر بچه ای پشت سرم وایساده بود هندزفوری رو از گوشم دراوردم از لباساش معلوم بود که فقیره یه جاکت صورتی تنش بود و چندجاشم پاره پوره بود.

گفتم سلام کوچولو خوبی؟سلام کرد گفت آقا لواشک دارم ازم می خری ؟گفتم نه نمی خوام لواشک دوس ندارم آدامس نداری گفت نه فقط از این لواشکا دارم

یه دختر دیگه هم از راه رسید ازش پرسیم چیکارته ؟گفت خواهر کوچیکمه اسمش سارا ه منم زهرا هستم

بزرگه 9 سالش بود کوچیکه 7 سالش

2 تومان دادم بزرگه گفتم بهم لواشک بده لواشکای پنجاه تومنی بود اما دونه ای دویست و پنجاه می فروخت چهار تاشو بهم داد و یه مشت پول خورد از جیبش دراورد که بهم بده بهش گفتم نمی خواد باقیش باشه واسه خودت

تشکر کردو رفت آبجی گوچیکش به من گفت آقا از منم می خری ؟هزار تومان دادم بهش گفتم آره 4 تا بهم بده

خیلی خوشحال شد چهار تا لواشک بهم داد تشکر کرد خواست بره گفتم وایسا ببینم سارا خانوم لواشک دوست داری ؟گفت آره گفتم خودتم میخوری از لواشکات ؟گفت نه آخه اینارو بابام میخره که بفروشیم آخره شبم پولشو می خواد.

دو تاشو بهش دادم گفتم این دوتارو تو بخور دوتا دیگشم خودم می خورم یه لبخند خوشگل زد گفت دستت درد نکنه عمو گرفت و رفت!

چند دقیقه بعدش یه لواشک فروش دیگه اومد بهش گفتم خریدم از اونا و نمی خوام دیگه اون بزرگتر بود کلی سه پیچم شد و گیر داد که بخرم منم یکم به حرفش گرفتم و شروع کردیم با هم حرف زدن

اونم نشست پیشم

دختر عموی اون دو تا بود،گفت باباشون دیسک کمر داره مامانشونم مرده اما نگفت چطوری باباشون خیلی بدهکار بوده واسه همین این دوتارو میفرستاده تا براش پول در بیارن

دختر عموشونم فقیر بوده وقتی میبینه این دوتا کار می کنن اینم میادو کار می کنه!

خلاصه آخرش یه پنج هزاری دراوردم دادم گفتم هزار تومنشو لواشک بده یهو پولمو برداشت و دوید رفت!یکم اونطرف تر ایستاد گفت پولت واسه خودمه لواشکم نمی دم!

منم خندم گرفت آخه دختره خیلی شیرین زبون بود گفتم باشه واسه خودت راهمو گرفتم برم دوید اومد پیشم گفت واقعا واسه خودم ؟گفتم آره واقعا واسه خوده خودت!

یه بوس کرد منو و دوید و رفت!

دیشب بعد از 1 ماه دوباره رفتم کناره ساحل می دونستم که هرشب این دورو بر لواشک میفروشن!منتظر بودم بیان و ازشون لواشک بخرم اما خبری نشد ازشون!

چند دقیقه گذشت دختر عموی زهرا و سارا اومد گرفتمش هنوز منو یادش بود سلام کرد یکم باهاش حرف زدم

گفتم از دختر عمو هات چه خبر ؟

صداش به لرزه افتاد اشاره کرد سمت خیابون حدودا چند صد متر اون طرف تر !

گفت سارا 2 هفته پیش تصادف کرد تو خیابون با یه ماشینی و مرد!

وقتی اینو شنیدم بغضم ترکید سرمو لای دستام گرفتمو شروع کردم به گریه کردن

سرمو که بلند کردم دیگه خبری نبود از دختر عمو!اونم رفته بود

همش چهره معصوم سارای 7 ساله جلوی چشمم بود نشسته بودم لب ساحلو واسش گریه می کردم!

این داستان واقعی بود و برای خودم اتفاق افتاده بود!

هم ناراحتم بخاطر سارا و هم خوشحالم،خوشحال از اینکه پاک از دنیا رفت و توی این دنیا نموند و قبل از اینکه کارنامه اعمالش پر بشه از خط های سیاه از این دنیا باره سفر رو بست!

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:34 توسط علی|

سلام می کنم خدمت همه شما دوستای گلم که وقت گران بهای خودتون رو میزارید و به وبلاگ من سر میزنید

دوستان امروز می خوام واستون یه داستانی از فقر تعریف کنم که توی شهر خودم یعنی آبپخش با چشم خودم دیدم

شاید خیلی از شما ها هم با دیدن این مطلب یادتون بیاد که ...

یادمه کوچیک که بودم با بجه محل همیشه سرگرمیمون این بود که بریم کنار جاده اصلیو یه لاستیک ماشین یا موتور از جلو تعمیرگاه ها برداریم و تایر بازی کنیم

اون موقع ها یه پسری توی محله ما بود به نام حسین که همیشه مسخره اش میکردیم و هیچکس باهاش بازی نمی کرد با این که بیشتر از همه اون لاستیک داشت ولی چون ظاهر کثیف و خوبی نداشت محلش نمی گذاشتیم

کلاس اول دبستان با ما اومد مدرسه توی کلاس همش خواب بود یخورده بگی نگی حالت عادی نداشت وضع مالیشونم چون خوب نبود دیگه نیومد مدرسه

یادمه تا کلاس دوم دبیرستانم که می دیدمش همون جور با همون ظاهر بود و هیچ فرقی نکرده بود اما هر بار که میدیدمش ضعیف و ضعیف تر می شد

تا اینکه امسال شنیدم مرده

می دونید چرا ؟بخاطر فقر و بیچارگی بخاطر اینکه آقایان ... و ... به فکر قشر فقیر و ضعیف جامعه نیستن

باقی ماجرا از این قراره که آقا حسین ما سرما می خوره ولی چون خانوادش پول ندارن که ببرنش دکتر چند روزی رو توی خونه ازش مراقبت می کنن ولی هر روز حالش بدتر و بدتر میشه تا جایی که...!!

جون یه پسر ۱۶ ساله معصوم و بیگناه فقط بخاطر اینک خانوادش فقیر هستن و توان مداوای فرزندشون رو ندارن گرفته میشه

دیگه جایی واسه حرف نمی مونه فقط از خداوند طلب رحمت آقا حسین رو می کنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 16:20 توسط علی|

سلام دوستان عزیز ازتون خیلی گله مندم که چرا به وبلاگم سر میزنید ولی نظر نمیزارید خودتون که می دونید نظر شما واسه ما وبلاگ نویسان خیلی مهمه پس با نظراتتون پیشنهادادتون و انتقاداتتون مارو در اداره وبلاگ کمک کنید

 

امروز با چند تا عکس جدید اومدم که می تونید توی ادامه مطلب بقیه رو ببینید .


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 2:30 توسط علی|

شب گذشته ، مهمان داشتیم . بنابر این زود تر از شب های دیگر به سمت خانه به راه افتادم و در میدان ولی عصر (عج) دربست ، سوار یک تاکسی پیکان قدیمی شدم .

با راننده اش آشنا بودم . قبلاً سوار ماشین اش شده بودم.

به سنت مردم کاوی روزنامه نگاری ام ، عادت ندارم فرصت ها را برای گفت و گو  با مردم از دست بدهم و سر سخن را با راننده جوان تاکسی که جوانی رنگ پریده بود و سی و اندی ساله نشان می داد ، باز کردم.

ابتدا از کارت سوختش گفت : که از ابتدای سهمیه بندی بنزین به دستش نرسیده و او در تمام این مدت ، بنزین را از بازار آزاد تهیه کرده است و البته از پیگیری های یک ساله اش گفت و از این که چقدر او را سردوانده اند بین تاکسیرانی و پلیس و پست و شرکت نفت !.

سپس به تلخی گفت : ما از کجا شانس آورده ایم که از کارت سوخت شانس بیاروریم؟!

و بعد از آن ، از تصادفی گفت که چهار سال پیش برایش اتفاق افتاد :

پیاده بودم ، نفهمیدم موتوری از کجا رسید ، چطوری زد و چطوری در رفت. فقط می دونم لگن ام شکست و استخون های پام خرد شد ، هزینه بستری و دارو و درمانم ، شش میلیون تومان شد . خانه ای را رهن و اجاره کرده بودم 500 هزار تومان رهن و الباقی اجاره.

برای تامین هزینه های درمانم ، خانه را پس دادم ، 500 هزار تومان را گرفتم و اسباب و اثاثیه بزرگ خانه مثل یخچال ، تلویزیون ، فرش و... را فروختم و مابقی پول رو قرض کردم تا با بیمارستان تسویه حساب کردم و بعد از این کار که دیدم آس و پاس هستم به ناچار با همسرم به خانه ی پدری ام رفتم.

 

همسرم ، تازه  باردار بود و خودش هم نمی دانست . برای همین هم بارها و بارها هنگام عکس برداری از پایم ، وارد اتاق رادیولوژی شد. مسوولان رادیولوژی به او گفته بودند : بیا پای همسرت را بگیر تا تکان نخورد و الا مجدداً عکس برداری کنیم ، هزینه تان بالا می رود.

با این کار د ر اتاق رادیولوژی و اشعه های خطر ناک آن ، آتشی بر جان زندگی ام شد. بچه ام بانقص عضو به دنیا آمد و قلبش هم دچار مشکل بود ... و اکنون سه ساله که با این رنج دائمی زندگی می کنیم ؛ با کودکی که فقط یه قلم از دارو هایش در هفته 60 هزار تومان می شود و معالجه قلبش و آنژیوگرافی ، جراحی دستان و هزار مشکل دیگر. هر شب که به خانه می روم ، می گوید بابا برایم لپ لپ بخر و من با خود می گویم از کجا هر شب 1000 تومان پول لپ لپ بدهم برای این بچه ؟!

چندی پیش هم به بهزیستی رفتیم تا بلکه بچه ام را حمایت کنند ، قبول نکردند و پس از مدتها دوندگی 600 هزار تومان وام دادند که به درد و علاج بچه ام برسم و البته همان اول کار 40 هزار تومان از 600 هزار تومان را به عنوان عوارض و مالیات و کار مزد و... کسر کردند.

اینک ، منم و این تاکسی قدیمی و اجاره خانه و هزینه های سر سام آور زندگی و خرج درمان کودکم و شبهایی که از شرم چشمان معصومش دیر به منزل می روم و پشت این فرمان گوشه ای خلوت از خیابان های تهران گریه می کنم... .

راننده این ها رو می گفت و در تمام مسیر ، آرام و بی صدا اشک می ریخت و من هنگامی که از ماجرای وام 600 هزار تومانی و کسر 40 هزارتومان از این وام ناقابل را گوش می کردم ، ماجرای اخیر وکیلان همین راننده در مجلس و آن وام 100 میلیونی که دعوا سر معوض ویا بلا عوض بودنش هست فکر می کردم.

هنوز اشک مرد جوان را که در حوالی میدان ولی عصر (عج) تهران با آن تاکسی رنگ رو رفته اش زیاد می بینمش ، جلوی چشمانم هست و عکسی از پسر کوچک و بیمارش که از کیفش در آورد و پشت چراغ قرمز خیابان معلم ، نشانم داد.

 

این داستان واقعی است.!!.

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:45 توسط علی|

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد … یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم … آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟ پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمی ره گُوشت بده نِنه !

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط آشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم ؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه ! قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن …..اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟ جوون گفت اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز میخوره … سگ شما چجوری اینارو میخوره ؟ پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره … جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی ؟ جوون گفت چرا ! پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و آشغال گوشتاش رو برداشت و رفت ! قصابه شروع کرد به وراجی که خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این خزعبلات … و من همینجور مات مونده بودم !!

 

منبع : تلخ نوشته های یک مشهدی



 

نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 2:32 توسط علی|

آيا مي‌دانيد كه
الف/ حدود 15 تا 17 درصد از جمعيت كشور يعني نزديك به 12 ميليون نفر زير خط فقر مطلق زندگي مي‌‌كنند
ب/ حدود 5/2 درصد از جمعيت كشور يعني حدود يك ميليون و دويست هزار نفر زير خط گرسنگي زندگي مي‌كنند
ج/ هر سياستي كه موجب شود قدرت خريد مردم ده درصد كاهش پيدا كند، بيست و پنج درصد از جمعيت فقير و سه درصد از كل جمعيت كشور را به زير خط فقر مطلق سوق مي‌دهد
اما هر سياستي كه قدرت خريد مردم را ده درصد افزايش دهد فقط چهار درصد از جمعيت فقير و يك درصد از جمعيت كشور را به بالاي خط فقر هدايت مي‌كند
د/ دهك اول (پردرآمد) جامعه، 18 برابر بيشتر از دهك دهم (كم درآمد) جامعه مصرف مي‌كند
سهم دهك بالايي (ثروتمندترين) از كل درآمدها سي درصد و سهم دهك پايين(فقيرترين) تنها 5/1 درصد است
ه/ افرادي كه زير خط فقر مطلق زندگي مي‌كنند، ماهي 110 هزار تومان در ماه درآمد دارند. اگر اين مقدار را بالاتر بگيريم نسبت افراد زير خط فقر مطلق افزايش مي‌يابد
اما، حداقل دستمزد در سال جاري از سوي وزارت كار 106 هزار تومان اعلام شده است
و/ يك و نيم ميليون خانوار تحت پوشش كميته امداد هستند
كميته امداد به يك خانواده‌ي پنج نفره حداكثر بيست و پنج هزار تومان در ماه پرداخت مي‌كند كه هجده هزار تومان آن مستمري است. خانواده‌ي چهار نفره پانزده هزار تومان، خانواده‌ي سه نفره دوازده هزار تومان، خانواده‌ي دو نفره ده هزار تومان و خانواده‌ي يك نفره هشت هزار تومان در ماه مستمري دريافت مي‌كنند
ز/ درآمد سرانه ايران در ميان 158 كشور جهان در رتبه‌ي پنجاه و هشت و همرديف كشورهايي مثل السالوادر، ناميبيا و گواتمالا است. و با توجه به شاخصهاي اميد به زندگي در هنگام تولد، درآمد سرانه و شاخص باسوادي، در ميان صد و هشتاد كشور رتبه 196 را دارد و عربستان و كويت و بحرين رتبه‌هاي سي تا چهل را اشغال كرده‌اند(مأخذ: فرهنگ و پژوهش شماره دي 1383

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 21:47 توسط علی|

امروزم مثل همیشه داشتم توی اینترنت گشت میزدم اما امروز مثل هر روز نبود امروز چیز هایی دیدم که هیچ وقت فکر نمی کردم هیچ وقت ببینم امروز چیز هایی دیدم که شاید تو ندیده باشی امروز چیز هایی دیدم که دیدنش شاید همین بلایی رو به سرت بیاره که به سر من آورد

بزار بگم چه بلایی سرم آورده از خودم بی خود شدم با دیدن اولیش کمی تعجب کردم دومی رو دیدم کمی ناراحت شدم سومی رو دیدم بغضم گرفت چهارمی رو دیدم که متوجع شدم گونه هام دارن خیس میشن و اشکام داره جاری میشه فکر کردم چرا باید اینجوری باشه مگه ما توی ایران نیستیم ؟ مگه ایران همون کشوری نیست که روزانه ...... تومان درامد از طریق نفت داره ؟ مگه ایران همون کشوری نیست که پسوندش جمهوری اسلامیه ؟ پس این اسلامی چیه ؟

اصلا اسلام چیه ؟ مگه اسلام همونی نیست که یک روز ۱ آدمه خوب و مهربونی که اسمش محمد بود به مردم هدیه داد ؟

یادتون هست که تو کتاب ها چی نوشته در موردش ؟ یادت نیست ؟ باشه بزار من یکم یادت بیارم

محمد (ص) پیامبر دین اسلام بود او با این که قدرت زیادی داشت ولی همیشه مانند مردم عادی زندگی می کرد همیشه خودش رو کوچکترین مردم میپنداشت همیشه هرچی داشت رو بین مردم فقیر تقسیم می کرد شب ها بر روی زمین می خوابید و ...

ای خدا آخه چطور ما می تونیم به خودمون بگیم مسلمون ؟ چرا مقامات کشور که میگن ما پیرو محمدیم راهشون محمدی نیست ؟ چرا به مردم فقیر توجعی نمی کنن ؟

چرا من با شکم سیر بخوابم و تو برای اینکه درد گرسنگی رو نفهمی شمکت رو محکم ببندی تا بتونی بخوابی ؟ چرا باید این جوری باشه ؟

ای خدا به دادمان برس ای مهدی کجایی چرا نمیایی پس ... ؟

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 17:9 توسط علی|

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن :

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره  .... فکر کنم خودش از خارج خریده

در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:39 توسط علی|


سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولي هم براي مداواي آن ندارند.
پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينهء جراحي پر خرج برادرش را بپردازد.
سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتي به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:38 توسط علی|

بابا نان داد

بابا آب داد

در کلاسهای ابتدایی به ما دروغ گفتند

بابا نان داد!!

اگر گذرت به سفره خالی ما افتاد

آنوقت خواهی فهمید که:

«نان واژه ای سه حرفی است،

که فقط در کتابها می شود دید.

اگر بیایی،

اگر بیایی،

کف خانه اجارئیمان را

با گرسنگی زینت خواهیم داد

اگر بیایی.

؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:37 توسط علی|


آخرين مطالب
»
»
» بنویس،همه را بنویس تا آخر
» دعای خیر
» اینجا آفریقا نیست کرمان ایران است...
» سارا کوچولو دخترک لواشک فروش
» یه داستان غم انگیز
»
» گریه مرد
» یک داستان واقعی ولی تلخ و تأثیر گذار در مورد فقر
Design By : Pars Skin